این چند روز رو در حالی سپری میکنم که قلبم از این حتک حرمت به امام دهم شیعیان خیلی درد گرفته ‚جا داره از ناراحتی بمیرم آخه این امام معصوم چقدر مظلومه خدا لعنت کنه این ترانه خون شیطان پرستو . لعنت لعنت کنندگان عالم بر این ملعون آخه کسی نیست بش بگه ملعون آخه تو با امام دهم چیکار داری‚ ای امام زمان خودت به فریادمون برس دیگه بسه غیبت آقا‚ تو رو خدا ظهور کن آقا ‚تو رو به امام هادی(ع) قسم ظهور کن ‚دیگه بسه انتظار آقا‚آخه این بی مذهب شیطان پرست میدونه امام هادی (ع)کیه ‚میدونه این آقای با عظمت چه راه و روشی داشته و چطور زندگی کرده ‚میدونه نقی(ع) معنیش چیه‚ای مظلوم امام هادی(ع)تو زندگی مظلوم بودی تو وفات مظلوم بودی حال بعد از وفات هم مظلومی .
اون از موقعی که تو زمان حیات مبارکتون قدرتون رو ندونستن اینم از الانی که با آهنگ به ساحت شما بی حرمتی میکنن . مگه شما به غیر رسیدن به بالاترین حد کمال واسه انسانها چیز دیگه ای می خواستین. مگه به جز سر بلندی واسه انسانها چیز دیگه ای میخواستین .
(( به ابی انت و امی ای امام مظلوم امام هادی (ع) جانم فدایت))
اسم مبارک حضرت علی ولقب مبارک حضرت نقی یعنی پاکیزه می باشد.تولد این بزرگوار را سال212هجری نوشته اند.
ایشان در سن 8 سالگی به مقام امامت رسید که خود نشان از بزرگی این امام همام است.ایشان دارای قامتی متوسط.گونه های اندکی بر آمده و سرخ وسفید بود .چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود.امام بزرگوار بذل و بخشش زیاد میکرد.امام علی نقی(ع) چنان شکو و هیبتی داشت که وقتی بر دشمن زمانش متوکل عباسی وارد میشد او و درباریانش به احترامش تمام قد بر میخواستند.
عنایت امام به دشمن
هیبت باشكوه
قطب راوندى رحمة الله مى نویسد:
فضل بن احمد، كاتب معتزّ بالله گوید: روزى با معتزّ به مجلس متوكّل وارد شدیم ، دیدیم غضب آلود و پریشان است . او به فتح بن خاقان گفت : به خدا! او را خواهم كشت ، چرا كه به دولت من تفرقه مى افكند.
آنگاه دستور داد چهار نفر از غلامان جلف را حاضر كردند و آن ها را در پى حضرت فرستاد.
ناگاه امام هادى علیه السلام وارد شد، لب هاى مباركش به دعا حركت مى كرد و ابدا اثر اضطراب و وحشت در آن حضرت علیه السلام نبود. چون نظر متوكّل بر آن حضرت افتاد یك مرتبه خود را از تخت به زیر افكند و به استقبال حضرت شتافت و با اضطراب او را در برگرفت ، دست هاى مبارك و میان دو دیده اش را بوسید و شمشیرى را كه در دستش بود به زمین انداخت و گفت : اى آقاى من ! اى بهترین خلق خدا! براى چه در این وقت آمده اى ؟
حضرت فرمود: پیك تو آمد و گفت : متوكّل تو را طلبیده است .
متوكّل گفت : آن زنازاده دروغ گفته است ، اى آقاى من ! به همان جایى كه آمدى بازگرد!
آنگاه گفت : اى فتح بن خاقان ! اى عبدالله ! اى معتز! آقاى خودتان و آقاى مرا بدرقه كنید.
وقتى نظر آن غلامان خزر بر آن حضرت علیه السلام افتاد؛ همگى نزد آن حضرت بر زمین افتادند. و بر حضرتش تعظیم كردند.
وقتى امام هادى علیه السلام بیرون رفت . متوكّل غلامان را طلبید و به مترجم گفت : از آنها سوال كن چرا از امر من اطاعت نكردند؟
گفتند: چون آن بزرگوار نمایان شد از مهابتش بى اختیار شدیم ، دیدیم در اطراف او بیش از صد شمشیر برهنه و شمشیردار ایستاده اند، مشاهده این وضع مانع شد كه از امر تو اطاعت كنیم و دل ما پر از خوف و رعب شد.
متوكّل رو به فتح نمود و گفت : این امام توست و خندید.
فتح به خاطر آن بلایى كه از آن حضرت گذشت شادمان شد و خدا را حمد نمود.
عنایت به دشمن
در روایتى آمده است : متوكّل گرفتار دمل و قرحه اى شد به طورى كه مشرف به مرگ شد و كسى جرات نمى كرد كه بر آن دمل نیشتر بزند.
مادرش نذر كرد كه اگر پسرم از این مرض شفا یابد، پول زیادى را براى امام هادى علیه السلام بفرستد. این در حالى بود كه طبیبان و جراحان از درمان متوكّل عاجز و متحیر شده بودند.
در این میان فتح بن خاقان كه انیس، طبیب، وزیر و مشیر متوكّل بود گفت: اگر از ابوالحسن مى پرسیدید، خوب بود. شاید او دارو و علاجى براى این دمل بفرماید.
كسى را نزد امام هادى علیه السلام فرستادند، آن حضرت فرمود:
خذوا كسب الغنم و دقّقوه بماء الورد و وضعوه على الخراج ، فانّه نافع باذن الله ان شاءالله تعالى .
پشكل گوسفند را در گلاب نرم كرده ، بر دملش گذارید كه نافع است ان شاءالله .
چون فرستاده برگشت و آن دوا را گفت : حضار شروع كردند به خندیدن و استهزاء نمودن .
فتح بن خاقان گفت : این دستور اگر نفع نداشته باشد، ضرر هم ندارد و باید امتحان كرد، من امیدوارم نافع باشد.
پس طبق دستور حضرتش عمل كردند و مرهم را روى دمل قرار دادند، طولى نكشید كه فورى درد تسكین یافت و متوكّل خوابید و با فاصله كمى دمل سر باز كرد و زخم خوب شد و متوكّل از مرگ نجات یافت .
مادرش خوشحال شد و مبلغ دوهزار دینار در كیسه گذاشت و مهر نموده ، خدمت آن حضرت فرستاد.
وقتى متوكّل خوب شد و چند روزى از این حادثه گذشت ، دشمنان اهل بیت علیهم السلام به قصد سخن چینى به متوكّل گفتند: ابوالحسن علیه السلام مال و سلاح بسیار تدارك دیده و به فكر خروج است .
متوكّل باور كرد و به سعید حاجب امر نمود كه شبانه و بى خبر، به خانه آن حضرت بروند و هر مال و سلاحى كه دیدند بیاورند.
نصف شب سعید حاجب با جمعى به خانه امام هادى علیه السلام ریختند و چون تاریك بود راه را گم كردند و متحیر بودند كه ناگاه آن حضرت صدا زد: اى سعید! صبر كن تا چراغ بیاورم و خود حضرت راهنمایى نمود، سعید دید حضرت لباس پشمى پوشیده و روى حصیرى مشغول نماز است .
حضرت فرمود: بگرد و تفحص كن . سعید گشت و در طاقچه كیسه اى دید كه به مهر مادر متوكّل مهر شده بود. سعید آن را نزد متوكّل آورد و او در مورد آن كیسه از مادرش سوال كرد.
گفت : هنگام بیمارى تو من به حضرت متوسل شده و براى تو نذر كرده بودم .
متوكّل نیز كیسه اى اضافه كرد و نزد آن حضرت فرستاد و عذرخواهى كرد(كشف الغمة ، فصول المهمة ، حدیقة الشیعة ، ص 614، منتهى الآمال : ص 255 و 256.).
ادامه مطلب+



